short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
دختران سرزمین من/داستان کوتاه از غزل عبداللهی

او قبل از اینکه شب برسد با دو بلدچی که اینکاره بودند روی نوک پا راهی غیر قانونی ترین مرز کشورش شد. آهی در بساط نداشت. و این ارزانترین راه ممکن برای رسیدن به موفقیت بود. در تاریکی مطلق چند کیلومتری باید از میان کوره راهها پیاده میرفتند تا به بندر برسند و آنجا دزدکی سوار یکی از کشتی ها شود. با خودش گفت ممکن است برخی ها این دزدکی رفتن را به حساب بی عرضگی و فلاکت بگذارند ولی خیل عظیمی هم خواهند بود که این را به حساب کنجکاوی بگذارند برای کسب  تجربه. اصلا میتوانم یک داستان بنویسم که در آن یک نفر میخواهد قاچاقی از کشور خارج شود و بعد در مصاحبه هایم بگویم من دست به نوشتن نمی برم مگر آنکه خودم را جای کاراکترش گذاشته باشم. البته بهترین حالتش آن است که رفتنم را  به مسائل سیاسی ربط بدهند. بله این چیزها را به راحتی میتوان  با یک داستان جنجال برانگیز رفع و رجوع کرد.

به این نتیجه رسیده بود که ماندنش تا امروز هم اشتباه محض بوده است. فکر این که دیگر کسی او را با عنوان آقای جوان خطاب نمیکرد، عین خوره به جانش افتاده بود و داشت موهایش را به کل به سمت خاکستریت میبرد. گاهی اینطوری به خودش دلگرمی میداد، که ماندنش تا اینوقت مدرک محکمی خواهد بود برای کسانی که خواهند خواست، با بی مهر نشان دادن او علیه کشورش از محبوبیت جهانی اش کم کنند.

ماجرا از وقتی شروع شد که در کلاس درس "چگونه پرواز کنیم" نویسنده معروف کلمبیایی را به عنوان الگوی خودش  انتخاب کرد و به معلمش پیش همه بچه های کلاس قول شرف داد که عین او بشود حتی بهتر از او. حالا همه ی آنها را میدید که به قولهایشان عمل کرده بودند و او هنوز در پله های اول در جا میزد.

نویسنده ی مورد علاقه ی او دوست دختری به نام ماریا داشت که تا آخر عمر به او وفادار ماند، با اینکه ازدواج رسمی در کار نبود .ولی هیچ کدام از عشق های زندگیش این چیزها سرش نمی شد. معمولا اولین دعوت به خانه اش بعد از یک قرار توی سینما بود. سر شب که شاد و خندان از سینما بر میگشتند  آنها را کنار خودش روی صندلی جلوی ماشین مینشانید. به سمت سوییت اجاره ایش میراند. از تجربه های توی کتابها هم استفاده میکرد با تمام توان صحبت از عشق میکرد. موهایشان را نوازش میکرد. دستش را روی پاهایشان میکشید. در گوششان زمزمه میکرد که روی کتابهایش اسمشان را خواهد نوشت و با هم معروف خواهند شد، مثل آن نویسنده و آنها خنده های شهوت انگیزی سر میدادند. و اکثر قریب به اتفاقشان بعد از خندیدن میگفتند اوه میم بس کن از خنده روده بر شدم کمی هم نگه دار برا بعد .البته برای رسیدن به این مرحله کمه کم یک هفته زمان صرف میکرد تازه اگر با یک دختر کاملا معمولی طرف بود .

اکثرشان  تا اینجای کار خوب میآمدند ولی وقتی میخواست از آخرین پیچ که به خانه اش منتهی میشد بپیچد، همه چیز روی سرش خراب میشد. رفته رفته فاصله ها بیشتر میشد. گونه های گل انداخته آب میرفت. بوی عطرهای تحریک کننده که توی فضای ماشین پیچیده بود جای خود را به  بوی تلخی میداد و در نهایت  شش حرف سیاه  ازدواج که از دهان دختر خارج میشد و مثل پتک بر سرش فرو میریخت را میدید.

پایش را روی ترمز میگذاشت. آنها با شدت به جلو پرت میشدند. بعد نگاه سردی به دختر می انداخت  دنده عقب میرفت تا در خلاف جهت پیچ  به مسیری بپیچد  که به مسیر دختر بخورد.

زمانی به خودش آمد که دید با دختران بالای 35  سال میپرد و تا حال هیچ چیز بدرد بخوری ننوشته است بدتر از همه وقتیکه احساس کرد دیگر روزنامه در پیت شهرشان هم برایش ناز میکند.

 

***

 

زمانیکه داشت سوار کشتی  می شد ،افسوس میخورد. برای همه چیز. هم برای خودش، هم برای وطنش، هم برای دختران وطنش که لگد به بختشان زدند.

در یک بعد از ظهر خنک پاییزی کشتی اش به ساحل رسید او روی عرشه دست به کمر ایستاده بود و به دهها ماری که داشتند برایش دست تکان میدادند پاسخ میداد.