short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
تب/داستان کوتاه از ندا دلیل

مرغِ همسایه روبه‌رویی ریز خندید. از اون خنده‌هایی که جلو دهنشونو میگیرن تا مثلاً بقیه نبیننشون. همون موقع یه کبوتر اومد لبِ پنجره نشست و قهقهه زد. گوشامو محکم گرفته بودم ولی باز صداشون میومد. به من می خندیدن، به حماقتام، به زودباوریهام. پریدم دَمِ پنجره و سرشون داد زدم:ـ بسه دیگه...تمومش کنین...

کبوتره پرید ولی گلوشو جا گذاشت، بازم از توش صدایِ قهقهه میومد، ولی اینبار رنگش خونی بود، با فشار بیرون میزد، با همون لرزشِ تند و ریز. انقدر اخم کرده بودم که حس می‌کردم پوستِ پیشونیم داره ورقه میشه و میریزه. خودمو انداختم رو تخت، هر دفعه جا به جا می‌شدم صدایِ چوبهاش که از درد ناله می‌کردن تو گوشم می‌پیچید، انگار داشتن یکی یکی استخوناشو جا مینداختن. از درد بویِ تب گرفته بود. مرتب عرق می‌کرد. حتی گردن پنکه هم درد گرفته بود از بس چرخیده بود و باز چرخیده بود و بازم... با هر بار چرخیدن گردنش تیریق تیریق صدا میداد. دهنش صدایِ خِر خِر میداد از بس هی فوت کرده بود. ولی باز بی فایده بود تبش هی بالاتر می‌رفت.

صداش از اون گرمی در اومده بود. عینِ یخمکهایی که وقتی از مدرسه برمی‌گشتم تو راه می‌خریدم و از وسط نصفشون می‌کردم و با ولع می‌خوردم شده بود، اونقدر یخ بود که چند بار از وسط نصف شد. دوست داشتم باز بخنده. چرا؟ ولی خندشم دیگه مثه قبل نبود. اصلاً دیگه نمی‌خندید.

نشناخت منو...!!!