short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
روی پله های سنگی/داستان کوتاه از راحیل آشناگر

شال گردنش را باز کرد و انداخت روی میز. گالن نفت را گذاشت کنار اتاق و از پشت تکیه داد به دیوار سرد و زل زد به آتش بخاری. کلی با خودش کلنجار رفت. حتما اشتباهی شده بود. احساس لرز کرد. پتوی چهل تکه ای دور خودش پیچید و روی صندلی چوبی کنار بخاری نشست. سرش را بین دستهایش گرفت. چشمان ملیحه با آن کشیدگی خاص که او را از دختران گیلانی متمایز می کرد، چشمانی که او را از همه زن ها، از همه آن ها که مرد می شناختشان، همه آن ها که دیده بودتشان و شاید می دید. آن چشم ها لحظه ای رهایش نمی‌کرد. گرمای بخاری که به پایش می‌خورد، مثل آن بود که ملیحه گوشه ای نشسته و به او زل زده باشد.

 

 

از مینی بوس پیاده شد. هوا گرم بود و جاده پر دست انداز. از تکان های مینی بوس، دچار تهوع شده بود و توی دلش احساس ضعف می‌کرد. لحظه ای از تصمیمی که گرفته بود پشیمان شد اما به محض آن که یاد حرف بچه ها افتاد، خیلی زود منصرف شد؛ باید از پسش بر می‌آمد.

دستش را بالای پیشانیش گرفت، از جایی که ایستاده بود کوه ها تا دور دست پیدا بود. بعدها فهمید از همه جای روستا، تا دور دست، کوه ها پیداس. کوه ها یک دست پوشیده از مخملی سبز رنگ نبودند. مثل چراگاهی بود که تکه تکه جاهایی از آن خالی شده باشد. آن جا را پیش از آن، طور دیگری تصور کرده بود. کمی دلش گرفت.

برگشت از راننده آدرس را بپرسد. راننده نبود. چند لحظه پیش، وقتی داشت به اطراف نگاهی می انداخت، راننده را دیده بود که آوازی می‌خواند و مشغول پاک کردن ماشینش بود. به آرامی چند تقه روی شیشه زد. صدای کسی را از پشت شنید. برگشت. زنی پیچیده در چادر خاکستری با گلهای ریز سفید به او لبخند زد.

- احتمالا رفته قهوه خونه، دنبال عباس آقا می‌گردی دیگه؟

صدایش بلند و زنگدار بود اما نه آنطور که در بیشتر زنان روستاهای گیلان سراغ داشت. مدام این پا و آن پا می کرد و روی یکپا بند نمی‌شد. آدامس بزرگی در دهان داشت که هر از گاهی صدای ترکیدن حباب های ریز و پشت همی از زیر دندانهایش شنیده می‌شد.

سلام گفت و دوباره دستش را بالای پیشانیش گرفت. به چشمان زن خیره شد. خیس بود و خط صورتی کمرنگی دورش داشت که انگار چند لحظه پیش داشته حسابی گریه می کرده که به صدای تقی که به شیشه خورد، آمده تا جای عباس را به او بگوید.

چرخی زد و قهوه خانه را با دستش نشان داد و گفت:- اگه دنبالش می‌گردی یکی دو ساعتی اونجاس، الان وقت بازی عباسه.

- نه خانوم..دنبال یه آدرسم.

در حالی که داشت کاغذی را از جیب بغل شلوارش بیرون می‌آورد، گفت: به گمونم کوچه شهید جعفری.

- کوچه شهید چی چی؟

زن دستش را از چادر بیرون آورد و کاغذ را که همراه سوئیچ و فندک کف دستش بود قاپید.

- از رو اسم این شهیدا نمی تونم کمکت کنم آقا، باید ببینم خونه کی رو می‌خوای.

و با صدای بلند آدرس را از روی کاغذ خواند:

- کوچه شهید جعفری، سمت چپ، در سوم، منزل مظفر حشمت زاده.

سرش را بلند کرد و گفت:

- فامیلشی؟!

- نه، خونه رو اجاره کردیم.

- پس شما آقای دکتری، همون که یه ماهه قراره از شهر بیاد؟

نزدیک بود دستش را برای دست دادن دراز کند. به خودش آمد و دستش را  با فشار در جیبش فرو کرد و گفت:- علی هستم، علی حبیبی.

زن چادرش را هوایی داد و جمع کرد و زد زیر بغلش. از توی چادرش بوی خوبی می آمد. چیزی شبیه بوی حمام و عطر ریحان.

- همون دکتر که بهتره. منم ملیحه‌م.

سه زن در کوچه ایستاده بودند و چشم از آن ها بر نمی‌داشتند.

 

 

فردای آن روز بود که دایی رفعت، قهوه چی روستا همراه عباس به دیدنش آمدند. همراه آن‌ها رفته بود و چرخی در روستا زده بود. دایی رفعت مرد نسبتا کوتاه قدی بود که معمولا کلاه پشمی سبزی به سر داشت و موقع حرف زدن مدام شلوارش را تا روی شکمش بالا می‌کشید.

می‌گفت:ـ پدر بابایی کارمون همین بوده، چایی گذاشتیم جلوی مردم و این قهوه خونه که می‌بینی، توش همیشه بساط سنگ بازی به راه بوده. مردا وقتای مختلف روز می‌آن اینجا و سر بازی شرط می بندن. اما این عباس چموش، هر کی سرش شرط بسته برده، حرومزاده انگار تو جیبش یه دست سنگ اضافی داره.

چند باری که همدیگر را دیده بودند، حسابی شیفته دکتر شده بود. هر روز ظهر که او را از دور می دید صدایش می کرد:ـ دکتر جان بفرما، یه لقمه غذا!

و یک دست به شلوارش می‌دوید سمت دکتر.

یک روز صبح دایی رفعت رفته بود درمانگاه. حرف‌های بیخود می‌زد و مدام شلوارش را بالا می‌کشید. از دایی بعید بود که قهوه خانه را آن وقت روز ول کند و برای حرف‌های بی سر و ته به درمانگاه برود.

دو استکان چای ریخت و گفت:- دایی یکبارم چای ما رو بخور. بشین ببینم چی شده. چرا بهم ریخته ای..؟!

دایی رفعت دستش را پشت گردنش کشید و به دور و اطراف نگاهی انداخت و روی صندلی نشست. فارسی و گیلکی را قاطی کرده بود.

- بخشی زای، شرمنده، می تونم یه سوال واورسم دکتر جان؟

و مشتش را وا کرد.

- بی ادبیه دکتر جان، اینو چطور باید؟

و ادامه نداد. انگار نمی‌دانست چطور باید جمله اش را تمام کند. خندید و رفت کنار دایی نشست.

- اینو از کجا آوردی دایی؟!

دایی بلند شد و شلوارش را بالا کشید و گفت:- اصلا هیچی، فک کن اصلا نیامدم پیشت. شتر دیدی ندیدی.

به آرامی او را نشاند و چایش را به دستش داد و گفت:- کاندوم که خجالت نداره دایی. تو ببخش.

- یکی از شهر آورده برام. گمون نکنی خودم رفتم خریدما. جان عطیه اگه اهل این قرطی بازیا باشم. حتی نمی‌دونم چطور... می گن چیز خوبیه. خارجیه. از همونا که ماهواره نشون می ده.

و سرش را پایین انداخت و گفت:ـ یه بویی هم میده. بوی میوه‌س دکتر. یکی رو باز کردم بعد ریختمش دور. آخه میگن یه بار مصرفه. میگن مثه آمپول باید بعدِ استفاده دورش انداخت. حتی زن و شوهرا هم می تونن استفاده کنن. چه کنم پدر جان. جوونی نکردیم که.

 

 

بلند شد و کمی نفت در بخاری ریخت. شعله بخاری دوباره جان گرفت و نورش در اتاق پخش شد. اتاق حسابی گرم شده بود اما باز تنش لرز داشت. فتیله بخاری خراب بود و خوب نمی سوخت و گاهی دود می کرد. سمت پنجره رفت، سرش را به شیشه چسباند. از گرمای نفس‌هاش روی شیشه را بخار گرفت. ته حلقش احساس تلخی کرد. همه چیز پشت شیشه دو تا شد. چند تا شد و دوباره تاریکی و سکوت. پشت بخارِ شیشه انگار ملیحه ایستاده بود. زیرِ تیرِ چراغ برق. صورتش خوب پیدا نبود. اصلا خوب دیده نمی شد اما سایه ای بود که ملیحه بود. هیچ چیزش با ملیحه مو نمی زد. خطوط بهم پیوسته زنی که هیچ زن دیگری نبود. ملیحه بود. سایه ای سراسر کبودی. نه صورتی نه اندامی. یکدست و کبود بر تن روستا. همچون نقطه ثقلی درست وسط دنیا. نقطه ای که همه چیز بود. ارزش همه چیز بود. همه چیز دنیا در مقابلش هیچ هم نبود.

مثل همان شبی که سراسیمه آمده بود. داشت چیزی می‌خواند که صدای سنگریزه‌هایی که به شیشه می‌خورد حواسش را پرت کرد.

ملیحه بود. با چهره ای در هم در کوچه ایستاده بود. در را که باز کرد به سرعت وارد حیاط شد. میخی در کف پایش فرو رفته بود و ناله می‌کرد. بازویش را گرفت و کمکش کرد تا روی پله بنشیند. ابروهای کوتاهش مثل دو ماهی کوچک به هم نزدیک شده بودند. چقدر درد، زیبایش کرده بود. به اتاق رفت و کیفش را آورد. دستپاچه بود. روی پله پایینی نشست و پای ملیحه را روی پایش گذاشت و پانسمانش کرد.

پاهای ملیحه روی پایش بود که به خودش آمد. پیژامه اش از خون ملیحه خیس خیس شده بود. هیچ وقت پیش او با پیژامه ننشسته بود. هیچ وقت پیش هیچ زنی...

پاهایش شل شد. زل زده بود به ملیحه و از او چشم بر نمی‌داشت. چشمان ملیحه خیس بود و نور قشنگی داشت. چادرش را رها کرده بود. از روی پیراهن آبی اش، گردی سینه‌های کوچکش پیدا بود. دو شاخه ریحان پشت گوشش آویزان بود و دم اسبی باریکش روی شانه اش افتاده بود. عرق های درشتی همه جای تنش نشسته بود. قطره های عرق از پیشانیش سر می‌خورد و از کشیدگی گردن بلندش رد می‌شد و در یقه بزرگ پیراهنش جذب می‌شد. لباسش خیس شده بود و چسبیده بود به تنش.

ناگهان پای ملیحه از دستش رها شد. ترسید. کیفش را از روی پله برداشت و چشمش را به کف سیمانی زمین دوخت و گفت:ـ فردا بیا درمانگاه تا بهت آمپول کزاز بزنم، اگرم درد داشتی مسکن بخور. تو خونه مسکن داری؟

ملیحه سرش را برای تایید به آرامی تکان داد. چادرش را جمع کرد و رفت. نشست و دو شاخه ریحان که روی پله افتاده بود را برداشت و بو کرد. پای ملیحه با یک جای کبودی بزرگ روی آن جلوی چشمانش بود.

 

 

سعی کرد بخوابد اما خوابش نمی‌برد. چطور ممکن بود. همچین تهمتی به ملیحه نمی‌چسبید. دلش می‌خواست می‌توانست خودش با زنِ دایی رفعت حرف بزند و همه چیز را از دهانش بشنود. حتما اشتباهی کرده. حتما چیز مهمی نبوده. ملیحه دختر شیطانی است. حتما رفته سر به سر دایی بگذارد. ملیحه پدر ندارد، خوب دایی جای پدرش، شاید داشته با او درد دل می‌کرده.

کاش می‌توانست به ملیحه کمک کند. برگ‌های خشک شده ریحان را در مشتش فشار داد. ملیحه حتما کلی از زن‌های روستا کتک خورده و بد و بیراه شنیده و دارد درد می‌کشد. ناله های ملیحه یک طوریش می‌کرد و نور چشمانش...

 سرش را به ستون چوبی تکیه داد. از همه جا بوی نم می‌آمد و از کوچه صدای زوزه سگ‌های ولگرد...