short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
خاطراتی با طعم سیگار!/داستان کوتاه از شاهین قلی

لعنتی، باز هم با جرقه اول روشن نمیشه. فندک‌های قدیمی، هم گازشون زود تموم نمی‌شد هم با جرقه اول روشن میشدن.

پک اول، همیشه یه مزه خاصی داره، هرچند زیاد ازش خوشم نمیاد، اما شاید به خاطر همین پک اوله که بهش عادت کردم. همیشه هم منو یاد اولین باری می اندازه که این لعنتی رو گذاشتم رو لبم، دقیق یادم نیست کی بود. شنیده بودم که هرکس نه اول رو نگه، دیگه نمی‌تونه نه بگه، تا آخرش میره... من خیلی وقته نمی تونم نه بگم، اما آخرش رو نمی‌دونم کجاست.

مدت ها گذشت تا فهمیدم این مزه ی پک اول چیه! سال اول دانشگاهم بود. تو کافه دارکوب با نیما و مهسا نشسته بودیم و داشتیم از سیاست صحبت می‌کردیم. اونجا بود که مهسا گفت:ـ از مزه کاغذ سوخته پک اولش خیلی خوشم میاد، سیگارهاتونو بدید من روشن کنم.

خودش از اون سیگارهای خیلی نازک داشت که هنوزم اسمشون رو یاد نگرفتم. داشتیم در مورد انتقاد از نظام حرف میزدیم که صحبت بالا گرفت تو همین صحبت ها بود که یه دفعه برق رفت و کافه تاریک شد و یواش یواش روسری مهسا هم از سرش افتاد، آخرش فهمیدم که مهسا کلاً دین رو قبول نداره.

پک دوم، سرشار از حس خوبه. اونقدر اشتیاق داری برای دود که یه نفس عمیق می‌کشی تا همه‌اش رو بکشی تو سینه‌ات. اولین بار سروش اینو یادم داد ، ترم دوم بودیم ، یه 3 4 هفته ای بود که حسابی اسیرش شده بودم. عصر دلگیری بود. رفتم اتاقشون و گفتم بیا مهمون من. رفتیم تو تراس، دید که من دود رو خوب نمی‌فرستم تو. گفت:ـ سیگار رو داری حروم می‌کنی، نفس عمیق بکش تا دود به نافت برسه...

تو زندگیم کارایی که براشون اشتیاق دارم خیلی کم هستن، اما اشتیاق این دانشگاه لعنتی، واقعاً زیاد بود، عجیب غریب بود، چیزای قشنگی رو جلوم می‌دیدم، آزادی، استقلال، جایی برای حرف زدن، طی کردن مدارج علمی، هه هه ، مدارج علمی...

جدیداً اونقدر تو فکر می‌رم که نصف سیگارم فقط خودسوزی میکنه - مثل خودم - ، من بالا رفتن دودشو تماشا می‌کنم و فقط گاهی کمک می‌کنم که خاکستراش بریزه و راحت‌تر بسوزه، کاش یکی هم بود که یه تکونی به من میداد تا زودتر به آخرش برسم. از سر عادت دستم زیر چونه‌ام هست و سیگار لای دو انگشتم.

دستی به موهام می‌کشم و چشمام رو می‌دوزم به سقف، پک بعدی، گاز اشک آور، سیگاری که جلو چشمام روشن میشه تا جلوی اشکام رو بگیره، این چه رسمی بود دیگه! دود سیگار که همیشه اشکم رو در می‌آورد.

دهنم پر خون شده، قاطی جمعیت منو می‌کشونن تا از دست حراستی‌ها دورم کنن. نزدیکای سردر بودم.  توی 7 تا سوراخ قایم می‌شم که پیدام نکنن و آبها از آسیاب بیفته. حسین برام لباس میاره، عینک نیما رو هم به چشمام می‌زنم تا بتونم برم تو خوابگاه. سیگاره تازه داره بهم حال میده، تازه داره میگیره. 4 5 روز بعد بود که احضاریه اومد و کلی تهدید و تعهد، 23 24 نفر بودیم، نیما بود، هه، مهسا هم بود. دلشون خوش بودااا، کو گوش شنوا.

صدای موبایلم در میاد، خط ایرانسل، زیر لب فحشی میدم - بنا به عادت - لب می‌دوزم به تنها دلخوشیم، پک چندمه؟ حسابش از دستم در رفته، حساب خیلی چیزا از دستم در رفته، ترم چندم بودم که نشریه‌مون تعلیق شد؟ 4؟ 5؟ هفتگی چاپش می‌کردیم ولی هر روز بابتش فحش می‌خوردیم، تهدید می‌شدیم، همه‌شون رو قاطی دود سیگار می‌فرستادیم هوا و باز هم می‌نوشتیم.

روزی که حکم تعلیق و احضاریه برا من اومد، دیگه دود سیگارها هم بالا نمی‌رفتن، مثل غم وغصه‌ها سنگینی می‌کردن تو سینه‌مون. اما هر چی بود خفه‌مون نکرد این دودها و غصه‌ها، هنوز هم صدامون در میومد. هر چند از ته چاه. بازم فعالیت و جلسه‌های هفتگی با بچه‌ها و شبنامه و سالگردهایی که راه می‌انداختیم. دیگه پوستمون هم کلفت شده بود و راه و چاه فرار رو هم یاد گرفته بودیم. می‌دونستم که این دفعه دم به تله بدم کارم تمومه...

نمی‌دونم، هنوزم نمی‌دونم کدوم نامردی بود که یه کپی از فایل‌های لپ تاپمو رسوند به دستشون و همه چیز لو رفت.

دست می‌برم به موبایل و یه اس ام اس دیگه امده: "رفیق شنیدم تعلیق خوردی و اخراج شدی، خیلی حالم گرفت."

هه رفیق...

پک آخرم رو می‌زنم و می‌اندازمش دور، این یکی هم به آخرش رسید اما من چی؟

آخر منم همین بود؟

--------

کافه داستان:

داستان کوتاه "خاطراتی با طعم سیگار" شاهین قلی، روایت سیال دودسیگار مانندی است از زندگی شخصیت اول که این دود سیگار پیوندی ناگسستنی با خاطرات او دارد. اما نویسنده در نبرد بین خاطره نویسی و روایت داستان وزنه‌ی داستانی اثر را بیشتر کرده و با همین امر توانسته است در بین کلماتی که بوی دود می‌دهند اثری با فضای سیال و اتاقی پر از دود را طراحی کند. در این مسیر شاید تصاویر ناب‌تری می‌توانست به وجود بیاید و توصیف شود اما همین خالی از تصویر بودن اثر و گنگی و سیالیت موجود در داستان آن را تا سطح یک داستان مینیمالیستی و کم گوی مورد قبول بالا برده است.