Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
لعنتی، باز هم با جرقه اول روشن نمیشه. فندکهای قدیمی، هم گازشون زود تموم نمیشد هم با جرقه اول روشن میشدن.
پک اول، همیشه یه مزه خاصی داره، هرچند زیاد ازش خوشم نمیاد، اما شاید به خاطر همین پک اوله که بهش عادت کردم. همیشه هم منو یاد اولین باری می اندازه که این لعنتی رو گذاشتم رو لبم، دقیق یادم نیست کی بود. شنیده بودم که هرکس نه اول رو نگه، دیگه نمیتونه نه بگه، تا آخرش میره... من خیلی وقته نمی تونم نه بگم، اما آخرش رو نمیدونم کجاست.
مدت ها گذشت تا فهمیدم این مزه ی پک اول چیه! سال اول دانشگاهم بود. تو کافه دارکوب با نیما و مهسا نشسته بودیم و داشتیم از سیاست صحبت میکردیم. اونجا بود که مهسا گفت:ـ از مزه کاغذ سوخته پک اولش خیلی خوشم میاد، سیگارهاتونو بدید من روشن کنم.
خودش از اون سیگارهای خیلی نازک داشت که هنوزم اسمشون رو یاد نگرفتم. داشتیم در مورد انتقاد از نظام حرف میزدیم که صحبت بالا گرفت تو همین صحبت ها بود که یه دفعه برق رفت و کافه تاریک شد و یواش یواش روسری مهسا هم از سرش افتاد، آخرش فهمیدم که مهسا کلاً دین رو قبول نداره.
پک دوم، سرشار از حس خوبه. اونقدر اشتیاق داری برای دود که یه نفس عمیق میکشی تا همهاش رو بکشی تو سینهات. اولین بار سروش اینو یادم داد ، ترم دوم بودیم ، یه 3 4 هفته ای بود که حسابی اسیرش شده بودم. عصر دلگیری بود. رفتم اتاقشون و گفتم بیا مهمون من. رفتیم تو تراس، دید که من دود رو خوب نمیفرستم تو. گفت:ـ سیگار رو داری حروم میکنی، نفس عمیق بکش تا دود به نافت برسه...
تو زندگیم کارایی که براشون اشتیاق دارم خیلی کم هستن، اما اشتیاق این دانشگاه لعنتی، واقعاً زیاد بود، عجیب غریب بود، چیزای قشنگی رو جلوم میدیدم، آزادی، استقلال، جایی برای حرف زدن، طی کردن مدارج علمی، هه هه ، مدارج علمی...
جدیداً اونقدر تو فکر میرم که نصف سیگارم فقط خودسوزی میکنه - مثل خودم - ، من بالا رفتن دودشو تماشا میکنم و فقط گاهی کمک میکنم که خاکستراش بریزه و راحتتر بسوزه، کاش یکی هم بود که یه تکونی به من میداد تا زودتر به آخرش برسم. از سر عادت دستم زیر چونهام هست و سیگار لای دو انگشتم.
دستی به موهام میکشم و چشمام رو میدوزم به سقف، پک بعدی، گاز اشک آور، سیگاری که جلو چشمام روشن میشه تا جلوی اشکام رو بگیره، این چه رسمی بود دیگه! دود سیگار که همیشه اشکم رو در میآورد.
دهنم پر خون شده، قاطی جمعیت منو میکشونن تا از دست حراستیها دورم کنن. نزدیکای سردر بودم. توی 7 تا سوراخ قایم میشم که پیدام نکنن و آبها از آسیاب بیفته. حسین برام لباس میاره، عینک نیما رو هم به چشمام میزنم تا بتونم برم تو خوابگاه. سیگاره تازه داره بهم حال میده، تازه داره میگیره. 4 5 روز بعد بود که احضاریه اومد و کلی تهدید و تعهد، 23 24 نفر بودیم، نیما بود، هه، مهسا هم بود. دلشون خوش بودااا، کو گوش شنوا.
صدای موبایلم در میاد، خط ایرانسل، زیر لب فحشی میدم - بنا به عادت - لب میدوزم به تنها دلخوشیم، پک چندمه؟ حسابش از دستم در رفته، حساب خیلی چیزا از دستم در رفته، ترم چندم بودم که نشریهمون تعلیق شد؟ 4؟ 5؟ هفتگی چاپش میکردیم ولی هر روز بابتش فحش میخوردیم، تهدید میشدیم، همهشون رو قاطی دود سیگار میفرستادیم هوا و باز هم مینوشتیم.
روزی که حکم تعلیق و احضاریه برا من اومد، دیگه دود سیگارها هم بالا نمیرفتن، مثل غم وغصهها سنگینی میکردن تو سینهمون. اما هر چی بود خفهمون نکرد این دودها و غصهها، هنوز هم صدامون در میومد. هر چند از ته چاه. بازم فعالیت و جلسههای هفتگی با بچهها و شبنامه و سالگردهایی که راه میانداختیم. دیگه پوستمون هم کلفت شده بود و راه و چاه فرار رو هم یاد گرفته بودیم. میدونستم که این دفعه دم به تله بدم کارم تمومه...
نمیدونم، هنوزم نمیدونم کدوم نامردی بود که یه کپی از فایلهای لپ تاپمو رسوند به دستشون و همه چیز لو رفت.
دست میبرم به موبایل و یه اس ام اس دیگه امده: "رفیق شنیدم تعلیق خوردی و اخراج شدی، خیلی حالم گرفت."
هه رفیق...
پک آخرم رو میزنم و میاندازمش دور، این یکی هم به آخرش رسید اما من چی؟
آخر منم همین بود؟
--------
کافه داستان:
داستان کوتاه "خاطراتی با طعم سیگار" شاهین قلی، روایت سیال دودسیگار مانندی است از زندگی شخصیت اول که این دود سیگار پیوندی ناگسستنی با خاطرات او دارد. اما نویسنده در نبرد بین خاطره نویسی و روایت داستان وزنهی داستانی اثر را بیشتر کرده و با همین امر توانسته است در بین کلماتی که بوی دود میدهند اثری با فضای سیال و اتاقی پر از دود را طراحی کند. در این مسیر شاید تصاویر نابتری میتوانست به وجود بیاید و توصیف شود اما همین خالی از تصویر بودن اثر و گنگی و سیالیت موجود در داستان آن را تا سطح یک داستان مینیمالیستی و کم گوی مورد قبول بالا برده است.
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
اما ماهنامه: هر ماه یک داستان (انتخابی)، دو شعر (انتخابی)، داستان ترجمه، شعر ترجمه، مقاله و نقد، گزارش خواهیم داشت. شماره دوم ماهنامه اول اسفند منتشر خواهد شد. نویسندگان، شاعران و مترجمان میتوانند تا 25 بهمن ماه آثار خود را برای ما ارسال کنند. به ایمیل: cafedastan@gmail.com و یا alireza.ajali@gmail.com آثار خود را ارسال کنید. عنوان آثار رسیده، برای اطمینان نویسنده در کافه داستان درج خواهد شد. توجه داشته باشید هر اثری از این تاریخ برای کافه داستان ارسال شود برای ماهنامه بررسی خواهد شد. منتظر آثار زیبای شما فرهیختگان هستیم.
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟