short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
سه فلش فیکشن از مرجان مجیدی

نازگل

نازگل پنج سالش بود که توی حوض افتاد و خفه شد. وقتی او رسید، مثل یک عروسک زیبا با موهای بافته روی آب شناور بود. دیگر هیچوقت ندیدش و هیچوقت هم آنروز را به یاد نیاورد. حافظه اش همانجا متوقف شد. بعد از مدتی به خانه پدرش برش گرداندند.

عمه سالهاست جلوی آینه می‌ایستد و موهای به رنگ دندانش را شانه می‌زند. اتاقش پر از اسباب بازی است و شبها از اتاقش صدای لالایی به گوش می‌رسد.

چند روز پیش بدون در زدن وارد اتاقش شدم. احساس کردم سایه محو دختر بچـــه ای ناگهان گریخت. چنان با تحیر نگاهم کرد که بی اختیار در را بستم. اما نرفتم. همانجا ماندم و گوش خواباندم.

به وضوح صدای دختربچه ای شنیده می‌شد که بازی می‌کرد و آواز می‌خواند.

از آن به بعد هر وقت به خانه پدربزرگ می‌روم به اتاق عمه نزدیک نمی‌شوم .

 

 

پر – خالی

پارچ پر را خالی می کنی و لیوان خالی پر می شود. یاد حرف دکتر می افتی:

ـ اگر داروهایتان را به طور کامل مصرف کنید حتما خوب می شوید.

کشو را باز می کنی . از لابه لای بهم ریختگی وسایل گوشه قرمز قوطی قرص خودنمایی می کند . برش می داری . لیبلش را می خوانی : محتوی 100 قرص . یعنی از امروز تا صد روز دیگر . یعنی تقریبا یک چهارم سال. یعنی تقریبا یک فصل. سرت دوباره درد می گیرد. صد روز زمان خیلی زیادی است و تو حوصله اش را نداری . قوطی پر را خالی می کنی و مشت خالیت پر می شود . دست پرت را خالی می کنی و دهان خالیت پر می شود . لیوان پر را خالی می کنی و معده خالیت پر می شود . زمان زیادی لازم نیست . نیم ساعت دیگر زندگی از تو خالی می شود .

 

 

دری که برای تو باز نمی شود

اگر در را باز می کردی و من بر نمی گشتم الان مجبور نبودند تکه تکه های تنم را از زیر کامیونی که راننده اش برای آمدن به خانه تو عجله داشت ، در بیاورند.