Cafédastan intends to publish short stories, poems, articles and translated texts. Please email us your literary texts to cafedastan@gmail.com . Your texts would be published after acceptance and edition (if needed). Please pay attention that many texts are sent everyday so probably it would take some times for online publication of your work.
نشر کتاب مس برگزار میکند:
خوانش
داستان کوتاه «آشنایی با ادبیات مدرن»
شروع
کلاسها 15 بهمنماه
ظرفیت:
بسیار محدود
مکان:
کتابفروشی نشر مس
از هم
اکنون میتوانید ثبت نام کنید.
فروشگاه نشر کتاب مس: تهران، شهرک اکباتان، فاز1، بلوک سی2، جنب ورودی 12، تلفن 44659035
برادرم رمضان
نویسنده: تینا محمدحسینی
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۹۰
تعداد صفحات: ۹۶
قیمت: ۲۵۰۰ تومان
درباره برادرم رمضان:
این مجموعه داستان بعد از دو سال رفتوآمد میان
ناشر و اداره کتاب و حذف دو داستان آن سرانجام منتشر شد. علت طولانی شدن زمان
انتشار آن نیز به موضوع طولانی شدن روند صدور مجوز انتشار آن
برمیگردد.
"برادرم رمضان" در خانه ادبیات افعانستان
قضاوت در مورد مجموعه داستان کوتاه "برادرم رمضان" را به آینده میگذاریم اما
باور داریم که نثر روان و یک دست این مجموعه و ایدههای تازه و خلاقانهاش، هر
خوانندهای را مجذوب خواهد کرد.
نویسندگان، شاعران و مترجمانی که تمایل دارند اثرشان را در کافه داستان به نمایش بگذارند میتوانند با ایمیل کافه داستان تماس حاصل نمایند.
صفحه مجموعه داستان "آنالی" در سایت نشر آگه
آنالی
نویسنده: مینو عبدالله پور
انتشارات: آگه
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۳۳۰۰ تومان
برای خداحافظی هیچ وقت دیر نیست
گردآوری:الهه
رضوانی
انتشارات: سخن گستر
چاپ اول: ۱۳۸۹
قیمت: ۲۰۰۰ تومان
اداره
پست
نویسنده: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: علیرضا اجلّی
گفت و گو
گفت و گو با امیر حسین یزدان بد
پس چرا این همه تنش هست؟ وقتی در مورد ادبیات جوان صحبت میکنیم، در این قشر حجم نارضایتی خیلی بالاست. بخش عمدهایش هم تقصیر آن جوان نویسنده نیست. از طرفی، از این جهت که پول جدی در میان نیست و طبیعتاً رقابتها به خصوص برای جوانها غیر اقتصادیست، شکل حرفهای هم ندارد و صنفی پیش نمیرود.
البته اعتقاد ندارم
ادبیات و شعر و داستان تعریفی داشته باشد. تعریفهای کتابها بیشمار است. ادبیات
خوانده میشود چون انسانها نیاز به یک دستگاه حقیقت یاب دارند و خود همهی
زندگیها را نمیتوانند زندگی کنند و باید کسانی همچون نویسنده وجود داشته باشند که
داستانِ بودنها و حسرتها و رنجها را روایت کنند و روایت ادبی انسان را انسانتر
میکند.
هر اثري كه خلق مي شود خود به تنهايي عملي شاهكارانه است. بايد ديد هر اثر چه مفهومي را دربردارد. چرا قرن هاست از "هملت" به عنوان شاهكار شكسپير نام میبرند؟ آيا شما از خواندن آثارو يا نمايشنامه هاي ديگر لذت نبرده ايد و برايتان مفهومي تر نبوده است؟
ساختار شکنی ، نگاه متفاوت ، چند صدائی و... همه ی این ها نیاز مند یک بستر قوی ست. وقتی اشعار از دوره ی کلاسیک به نیمایی می رسند و بعد از آن وزن هم برداشته می شود و به شعر سپید تن می دهد نشان از این دارد که طی این دوره ها این نیاز را در خودش دیده که برای رساندن صدایش ضوابط خشک و دست و پاگیر را از میان بردارد و به یک درجه از لمس برسد. یعنی عین تجربه! حالا چرا خیلی از اشعاری که ما به اسم پست مدرن در ایران می خوانیم این قابلیت را ندارد؟
«علم ناز حسنزاده، فوق لیسانس روانشناسی دارد. خودش میگوید از وقتی شروع به چاپ کتابهایش کرده با سانسور روبرو شده است. روزی را آرزو میکند که به جای چاپ هزارو پانصد نسخه کتاب صدهزار نسخه برای بار اول چاپ شود. حسنزاده درباره نوشتن میگوید سرگرمی من نوشتن است، چون کار دیگری نمیدانم. کارم را با جدینویسی شروع کردم ولی چند ناشر بیتعارف گفتند که داستان کوتاه و شعر خریدار ندارد.»
نویسنده از زبان نویسنده:
من فوق لیسانس روانشناسی دارم. 22 سال است که در خارج زندگی میکنم. سه دختر دارم ولی هرسال به ایران میآیم. خیلی وقت است که مینویسم ولی چند سال قبل شروع به چاپ کتابهایم کردم ولی از همان شروع با سانسور روبهرو شدهام. نوشتن اسم کتابهایم فایدهای ندارد، چون غیر از رمان راز قبرستان باقی در بازار پیدا نمیشوند. "عروس سفارشی"، "عشق هرگز نمیمیرد"، "خوشهای آرزو «عشق شانزده سالگی» در اینترنت تایپ شده است."، "ستاره بخت"، "با من بمان"، "رمان پدر با همکاری خانم فریده شجاعی"، "اشپزی امگا...«ترجمه»" "رمان روشنای غروب" بزودی از نشر شادان زیر چاپ خواهد رفت؛ البته اگر مجوز بگیرد، "رمان ناخواسته از نشر پرسما ...با همین شرایط". سه کار ترجمه و رمان نزد نشر مرندیز دارم. روانشناسی همدردی با زبان زرافه کار تالیف و ترجمه است که مجوز گرفته و زیر چاپ است. ایناگرام و طریق رشد شخصیت و چند کار دیگر نزد نشر جیحون دارم که در حال ویرایش هستیم. داستانی در مجله جن و پری، سایت آقای بهارلو، در نشر روشنای نزدیکی داستان بیوه خانوم و سنگ لحد نامزد جایزه ادبی طهران از نشر سورۀ مهر زیر چاپ رفت و یکسری داستان کوتاه دفاع مقدس نوشتم که یکیشان تقدیر گرفت. «لاکی روی پله. و هنوز دارم به کار نوشتن و ترجمه ادامه میدهم و فکر میکنم ما در عرصۀ علمی بخصوص در زمینۀ روانشناسی کتاب خوب کم داریم و تصمیم گرفتهای مدتی
در این زمینه کار کنم. به امیدروزی که به جای چاپ هزارو پانصد نسخه کتاب صدهزار نسخه برای اول بار چاپ بشود.
داستان کوتاه "مرد کارهای نیمه تمام" زبان قویای دارد و روایت حسابشده و دقیق آن همراه با شخصیت نو و معترضش، این داستان را به اثری خوانا و روان تبدیل کرده است. در ادامه این داستان را با هم میخوانیم.
او ویراستار است؛ میتواند بنویسد، خدای کلمه است و آنقدر توانمند که هرگاه اراده کند، ترکیب تازهای هم میآفریند. اما کتابی از او زیر چاپ نرفته است. مجموعه داستان هم ندارد. دور کلبهی وبلاگش عنکبوتها تار تنیدهاند و البته کلی دستنویس هاشورخورده دارد که در دفتر چرکنویس به او دهنکجی میکند. عاشق نوشتن است. کلمات در ذهنش میجوشند. انگار که آب به لانهی مورچه بسته باشند؛ حروف سردرگمی که برای تراوش کردن از درز یاختههای مغزش، مثل بادکنکی که سوزن بخورد، روی هم میپرند، اما وقتیکه روی کاغذ میریزند هنوز هم قالب خود را پیدا نکردهاند. اشکال همین جاست. این حروف گاهی کلمهای میسازند ولی جمله را به پایان نمیبرند و در این حالت، در انتهای جمله ی ناقص، سه نقطه می گذارد که یعنی: تکمیلش موکول شد به بعد. اما تا به حال نتوانسته است کلمات مزبور را بیابد و با این سه نقطهی مجهول به تفاهم برسد. نه این که نخواهد بنویسد، آنقدر ایده در ذهنش وجود دارد که گاهی مثل شنریزههایی که زیر کفش قروچ قروچ صدا بدهند، در کاسهی سرش با پچپچی آزاردهنده با هم نجوا میکنند. او روی انتخاب کلمات حساس است. برای نوشتن دغدغهای بی حد و حصر دارد ولی آنقدر بالا و پایینشان میاندازد و سبک و سنگین میکند که نمیتواند بنویسدشان. اگر بگوید وقت نوشتن ندارد دروغ گفته است. اراده کند، میتواند دستکم روزی یکی دو صفحه سیاه کند. مثل شاگرد دبستانیها با مداد مینویسد و پاک میکند تا با کلمهی مورد نظرش به تفاهم برسد، انگار همان کلمه، سرنوشت داستان را تعیین خواهد کرد. وقتی سرگرم ویرایش متون ادبی است، به جملهی معروف شاملو که در ذهنش نهادینه شده میاندیشد که: «تعهد نویسنده باید به زبان باشد.» و به شکل بیمارگونه معتقد است که هر خزعبلی را نباید به اسم داستان به خورد خواننده داد. از حرفهی خود بیزار است و حس میکند که هر بار، با حک و اصلاح مطالب نویسندگانی که جهانبینیشان را به کلی احمقانه و حتی غلط میداند؛ به نشر این اراجیف کمک میکند و هر روز که میگذرد، بیشتر در منجلاب ویرگولها فرو میرود. اما دوست نویسندهاش چیز دیگری میگوید: آدم نباید زیادی سخت بگیرد و شانس موفقیت را از خود دریغ کند. بهتر است بد بنویسد تا اینکه هیچوقت ننویسد. هر چیزی بهتر از ننوشتن است.
مرد کارهای نیمه تمام انتقادپذیر نیست. برای کسی یا چیزی که ایمان نیاورد، قلم نمیزند. بس که صدای درونش از او انتقاد میکند خسته شده است. او دنبال چیزی است که فقط در رویاهایش یافت میشود و انرژی خود را صرف سرکوب آرزوی نوشتن میکند. شاید از انتقاد دیگران واهمه دارد؛ از این که قلم بینقصی نداشته باشد.
گاهی در اتاق دور خود میچرخد، وسایل ریز قشنگی را که هر کدام داستان خاص خود را دارند با وسواس در قفسه میچیند و گردگیری میکند. خودش هم نمیفهمد این همه غبار از کجا به چاردیواری او رخنه میکند. به سرش زده شبنشینی ادبی هفتگی را با دوستان قدیمی از سر بگیرند. اما مطمئن است که این جمع ادبی دیگر هنگام خواندن غزلیات سعدی اشک نخواهند ریخت.
فندک روشن را در دل شمعدان فرو میکند. بوی مطبوع عود اتاق را پر میکند.
تقه ای به در میخورد. مادر لچک به سر، سرک میکشد.
«اینجا بوی سیگار می ده!»
«برای این که من سیگار میکشم.»
«اوهوم، پنجره رو باز کن!»

نگاهش روی صفحهی مونیتور میماسد. «این زهرمار هم که روشنه!»
«بله مامان! دارم دستنوشتههامرو تایپ میکنم.»
«اینا چیه؟»
به عود روشن در شمعدان اشاره میکند و میپرسد: «باز مراسم سیگارسوزی دارید؟»
«بله. میخواهیم روی پروژهای کار کنیم.»
برگزاری محفل ادبی چیزی نیست که مادر هضمش کند. نمیشود بچهها جمع شوند یک جا، حرفهای ادبی بزنند و پشت سر هم سیگار دود نکنند و چند فنجان چای و قهوه ننوشند.
«مهمان داری پس؟»
مرد استاد حس کردن بود؛ کالبدشکافی کردن حروف و یافتن حس پنهانی پشت کلمهها. قرار نبود اتفاق خاصی بیافتد. لازم میدید او را آرام کند. هر چند مادر به دنیا آمده بود که نگران باشد. تغییرات زندگی، او را از خود بیخود میکرد، دستکم آنهایی که از کنترل خودش خارج بود. از نظر او پسرش نمیخواست بزرگ بشود، و مثل وبالی روی گردن خانواده افتاده بود. این فکر، مادر را مشغول میکرد. با فرزندان دیگرش مشکلی نداشت. حتی شوهر را نیز مثل قرص استامینوفن قورت داده و در گوشهی رینگ به دام انداخته بود. اما با این یکی واقعا مشکل داشت. زندگی نیمه تمام پسرش شبها بیدار نگهش میداشت. پسری که مثل یک اختراع ناقص روی دستش باد کرده بود. شب و روز فکر میکرد که چطور روی این یکی نفوذ پیدا کند ولی موفق نمیشد که نمیشد. از دست آنهای دیگر هم کاری ساخته نبود. این اواخر کمردرد وادارش کرده بود که به فکر سلامتی خود باشد، اما هنوز احساس مسئولیت روی دوشش سنگینی میکرد. قسمت این بود که هیچگاه به تفاهم نرسند و در دو خط موازی به زندگی خود ادامه بدهند. پدر و پسر این را میفهمیدند ولی مادر زیر بار نمیرفت. او اهل تسلیم نبود و خیال نداشت بگذارد این یکی قسر در برود.
مادر با بیمیلی در را بست و در سکوت به خود قول داد حواسش به زنگ در باشد. او بیماری نگهبانی دادن و کنترل کردن دارد. مرد گاهی در دل آرزو میکند که مادر به جای سرک کشیدن، او را تشویق و تأئید کند، اما هیچوقت حرفی در این مورد به مادر نزده، و مادر نیز هرگز این نیاز را درک نکرده است. او با احساس ناامنی حاکم در خانه کنار آمده است.
از دید او آرمانگرا بودن بد نیست. آدم ایدهآلیست استاندارد کاری بالایی دارد و نیز انتظاراتی از خود و دیگران در او بهوجود میآید. شاید به این دلیل نمیتواند با کارهای نیمه تمام دیگران کنار بیاید. میخواهد بنویسد ولی تردید لحظهای رهایش نمیکند. از ناامید کردن خود واهمه دارد ولی نسبت به ادبیات زمان خود احساس دین میکند. گرچه میداند که کاری هم از دستش برنمیآید که خواستههایش را برآورده کند. این احساسات دوگانه رنجش میدهد.
صدای شنریزهای را روی شیشهی پنجره شنید. بیشتر شبیه بشکن دو انگشت بود. رمزی که او و هادی داشتند. گوشهی پرده را کنار زد. با دیدنش لبخندزنان به سمت در رفت. هادی به آرامی سنجاقکی که روی برگ گل بنشیند، از زیر بازویش رد شد و روی اولین مبل دم دستش ولو شد. از شلوغی شهر نالید، انگار تازه وارد تهران شده باشد.
مرد احوالش را پرسید. البته منظورش احوال ادبی او بود، وگرنه با دیدن پیراهن قهوهای کدری که بر تنش زار میزد فهمید که این آدم حوصلهی هیچ کاری را ندارد، حتی حوصلهی غذا خوردن و دوش گرفتن را.
هادی با جرعهای آب، لب تر کرد و گفت: «فعلا که با نیچه مشغولیم. آدمای رمان باهام راه نمیآیند.»
«مگه نگفتی موقع نوشتن چیزی نمیخونی؟ فکر میکنی نیچه میذاره تو کار خودترو بکنی؟»
هادی شانه بالا انداخت. «آدم که بلوکه میشه، باید بخونه تا بتونه بنویسه! خودت چرا نمینویسی؟»
سوالش انتقامجویانه بود یا فقط میخواست سرنیزه را از روی سینهاش پس بزند؟
«وضعیت من رو میدونی؛ آه ندارم با ناله سودا کنم.»
«مگه میخوای بابت نوشتن پول بدهی؟» خنده لبهای خشکیدهاش را قاچ کرد.
پیدا بود که قصد شوخی دارد.
«کتابی که آدم فقط به خاطر پول در آوردن بنویسد، منزجرکننده است.»
«یعنی نباید کتاب جدی فروش برود؟»
«نه در این مرز و بوم. هر چه مضمونش عامه پسندتر باشه، به نفع ناشر است و نویسندهاش. خواننده هم که ول معطل!»
«خوبه خودت مدتی روزنامه نگار بودی.»
مرد حس کرد باید از حیثیت ادبیاش دفاع کند: «به قول آقامون لوی فردینان سلین، چیزهای دیگر برایم اهمیت ندارند. زبان، زبان، فقط زبان.»
هادی خندهی پررنگی زد و در تکمیل جملهی او گفت: «دنبال ایددددددددده میگردید!؟ پیااااااااااام!؟ تشریف ببرید دائرهالمعارف بخوانید... اینجا کارگاه زبان است، من هم فقط کارگرم. بله، همه این ها را می دانم، ولی رابطه شان را نمی فهمم. چه چیزی رو می خواهی ثابت کنی؟»
«این که آدم باید در نوشتن دقت کند! بعضی فقط می خواهند بنویسند و یک عده هم بلدند انتقاد کنند.»
«جدی؟ تو که لالایی بلدی پس چرا خوابت نمیبره؟»
هادی با لبخند ژوکوندی بر لب، پیامش را در لفافه به او منتقل میکرد، این که خودش هم به اندازهی کافی برای نوشتن تلاش نمیکند. مرد کارهای نیمه تمام مبادای آداب، و اهل اصول، قواعد و قوانین است، اما خود نیز قانونشکن و قانونگذار. از نظر او رمان مثل دختر باکرهی خورشید میماند؛ ستارهای که در تاریکی شب، در زهدان آسمان بارور میشود و تا لحظهی تولد
نباید روشنی نور را ببیند. وقتی از هادی خواست که قسمتی از نوشتهاش را با هم بخوانند، هادی ابتدا شاکی شد اما کمی بعد، با دودلی رضایت داد. او را دوست داشت، میدانست خوبیاش را میخواهد و انتقادش بیجا نیست. تمام شب دستنوشتههای هادی را مثل جنازهای کالبدشکافی کردند، درست مثل زمانی که دست و پای قورباغهای را به چارمیخ میکشیدند تا دل و رودهاش را بیرون بریزند. بچهها شیطانهای معصوم روزگار خود هستند و میتوانند در شکنجه کردن تا حد مرگ بیرحم باشند. امان از روزی که این عادت از سرشان نیافتد و با آنها رشد کند.
وقتی به گرهی ناگشودنی رسیدند، هادی بغض خود را فرو خورد و دستپاچه از نوشتهاش دفاع کرد. گفت: «راوی داستان همهی زیر و بم ماجرا رو نمیدونه.»
«راوی میتونه دانای کل باشه که تفاوت زیادی با قهرمان داره. درسته که قهرمان فاعل ماجراهاست اما نمیتونه روایتگر اونا هم باشه و اگه باشه هم محدود به دیدهها و شنیدههای خودشه و نمیتونه دانای به تمام امور و اذهان باشه.»
«بهتر نیست که همین طور رد رودخانهرو بگیره و ببینه آخرش به کجا میرسه؟»
«جالبه! این که اینقدر عالی بنویسی که خواننده نتونه آخرشرو حدس بزنه یک چیزه و سردرگمی خود نویسنده چیز دیگه. شاید بهتر بود با داستان کوتاه شروع کنی.»
یک دفعه مکث کرد. این جملهای بود که از دوست نویسندهای شنیده و در خاطرش نشست کرده بود. او با مینیمالنویسی و داستان کوتاه شسته رفته مشکل داشت، اما خوب میدانست که میتواند داستان کوتاه بنویسد. برای نویسندهای مثل او که اغلب در کار فیلمنامهنویسی بود، نوشتن داستان بلند برایش طاقت فرسا بود، چه برسد که رمان هم بنویسد. کافی بود در جای دنجی با خود خلوت کند: به وضوح با حس درونش به گفتوگو میپرداخت، حسهایی که رخت حروف میپوشیدند و مثل نقل روی زبانش میریختند. خیلی سخت نبود با خود کلنجار برود و ذهنش را بکاود. موقع نوشتن، چشمهای از دل ذهنش میجوشید و سرریز میشد. اما خودش هم جایی در ته دلش میدانست که وقت تولد این حروف نرسیده است؛ کلماتی که قرار است روزی کتابی را بزاید. هر اتفاقی زمان خود را دارد و آن، ثانیه ای دیرتر یا زودتر رخ نخواهد داد.
هادی میگفت، اگر دست از ویرایش و حک و اصلاح نوشتههای دیگران برندارد، هیچگاه نخواهد توانست بنویسد. ترس از نقد شدن فلجش کرده بود. انجام کار بینقص ایرادی ندارد، به شرطی که بازدارنده هم نباشد.
از هادی پرسید: «فکر میکنی من هم از انتقاد واهمه دارم؟»
«هیچ کس از انتقاد خوشش نمیاد. اما تا نویسنده واقعی نشوی، طعم نقد شدن رو هم نمیچشی.»
«چه ربطی داره؟ من همیشه نوشتهام. میدانم که برای بهتر نوشتن آدم باید نقد شود. اما تأکید من روی چیز دیگری است. باید تا حد ممکن، زبان داستان را تراشید تا به کلمهی ایده آل رسید.»
«من یک جایی خوندم که فروغ فرخزاد برای نوشتن شعرهاش، برای پیدا کردن کلمات، کتاب لغت را زیر و رو میکرد. لابد حافظ و سعدی هم از این لحاظ خیلی باید در مضیقه بوده باشند!»
«قضیه شعر فرق میکند. شاعر الهامی میگیرد و ایدهای متولد میشود. اما این دلیل نمیشود که آدم نتواند در کتاب لغت هم کلمهی بهتری پیدا کند.»
این را میداند که داستانهایش چاپ نخواهند شد. چون برای زمان حال جواب نمیدهد. او با سانسورچیها به توافق نخواهد رسید و با خودسانسوری هم که سر سازش ندارد. ترجیح میدهد صبر کند تا وقتش برسد. متنفر است از اینکه جملات با ارزش او زیر تیغ سانسور بروند و مورد تجاوز کسانی قرار بگیرند که دستمزد میگیرند که ادبیات را اخته کنند. سانسور یعنی جایگزینی تحمیلی، که برای او غیرقابل پذیرش، جانکاه و کشندهی روح است. انرژی نوشتن را از او میگیرد، آن هم در زمانی که هر نویسندهای به یک مشوق وفادار نیاز دارد و نه کسی که روی مخش چکش بکوبد و او را اصلاح کند. از طرفی ویرایش نوشتهی کسی که خود یک عمر کارش حک و اصلاح نوشتههای دیگران بوده کار هر کسی نیست. مردی که کارهای نیمه تمام دیگران را انجام میدهد و پل رابط نویسنده و خواننده شده است، تن به انتقاد نمیدهد. چون طوری مینویسد که قابل انتقاد نباشد. به قول ناشری که سالهاست ویراست رمانهای مهم نشرش را به او میدهد: او بهترین و دقیقترین ویراستاری است که در تمام دوران نشر میشناسد، اما مرد کارهای نیمه تمام بیم آن دارد که حق با دوست نویسندهاش باشد.
خود را آدم ایدهآلیستی میداند که هیچوقت از پیدا کردن و نوشتن کلماتِ دقیق خسته نخواهد شد. تخصصش در حک و اصلاح فیلمنامه و ویرایش متون ادبی است. روی کارش حساس است، آنقدر که حس میکند ارزش متن به انتخاب یک کلمهی خاص در جملهی مورد نظر وابسته است، مثل نجات دادن جان بیماری که زیر تیغ جراحی قرار دارد و موفقیت عمل به نبریدن اشتباهی یک مویرگ و بستگی به دقت عمل جراحش دارد. دوستان، او را مرد کارهای نیمه تمام لقب دادهاند. برخلاف معنیای که در وهلهی اول به ذهن آدم میرسد، این نیست که کارهای دیگران را نیمه تمام رها کند. برعکس، وظیفه شناس، جدی و کوشاست. هر کسی که کاری به او سپرده در نهایت راضی بوده است. او فقط نوشتههای نیمه تمام خود را در فریزر میگذارد تا منجمد شود، مثل کفش تنگی که پایش را میزند و قرار است یخ زدگی، اندازهاش را بزرگ کند. به خود فرصت میدهد تا نوشتن صفحات بعدی، بینش عمیقتری پیدا کند. وقتی دوباره هوس نوشتن به سرش میزند، رمان را از یخدان در میآورد و میخواند. اینجاست که حقیقت به آرامی بیرون آمدن ماه از زیر ابر طلوع میکند، این که نوشتهها او را راضی نخواهد کرد و در نتیجه باید از نو شروع به نوشتن کند؛ یعنی کار نیمه تمام دیگری متولد خواهد شد﷼

با نویسنده گفتوگویی انجام دادیم که میخوانید:
(عکس متعلق به نویسنده است)
کافه داستان: برای چه داستان مینویسید و انگیزهتان از نوشتن داستان چیست؟
علم ناز حسنزاده: سرگرمی من نوشتن است، چون کار دیگری نمیدانم. کارم را با جدینویسی شروع کردم ولی چند ناشر بیتعارف گفتند که داستان کوتاه و شعر خریدار ندارد. بعضی مسایل برایشان روزمرگی شده و حساسیت خاصی روی آن نشان نمیدهند. اما برای من اینطور نیست. وقتی مسئلهای روی فکرم تأثیر میگذارد، اگر در بارهاش ننویسم، آرام و قرار ندارم و مدام به آن فکر میکنم.
دو مجموعه شعر نو چاپ نشده دارم که هشت قطعهاش در ارشاد حذف شد و مجموعه از چشمم افتاد. رو به نوشتن رمان ادبیاتی آوردم. چیزی که از آن به نام ادبیات عامه نامبرده میشود ولی به قول ناشرم قلم بنده اشکال داشت و زیادی تیز بود. چون دو رمانم در چاپ دوم ممنوع چاپ اعلام شد و سه تای دیگر بعد از حذف و معطلی مبدل به جادۀ خاکی پر از چالهچوله شد که دست آخر خواننده را در انتهای راه رها میکرد. ناشرم گفت؛ دیگر جرأت چاپ دوم را به خود نمیدهد.
کافه داستان: مشکلات داستاننویسی امروز ایران از دید شما چیست؟
علم ناز حسنزاده: خودسانسوری. فقر مالی و فقر فرهنگی. کتابخوانی باید از کودکی در او نهادینه شود ولی نمیشود. این کار پدر و مادر است ولی نه حالش را دارند و نه جزو وظایف خودشان میدانند. نویسندۀ حرفهای دغدغه زیادی دارد و اگر بخواهد به عنوان شغل به آن تکیه کند، مثل بعضیها باید روزمزد و سفارشینویس یا خبرنگار و فلان باشد.
ک.د: در داستانتان از سانسور حرف زده بودید. به نظر شما سانسور تا چه حد میتواند بر ادبیات داستانی تاثیر بگذارد؟
ع. حسنزاده: سانسور به قدری تأثیرگذار است که اول از همه خود نویسنده را دچار سانسورزدگی میکند. به جای فکر کردن به متن داستان در پی انتخاب کلمهای است که آقایان حساسیت نشان ندهند و دست روی چیزی بگذارد که کسی دردش نیاید. امروزه همه یکجورهایی هم حساس شدهاند و هم دردشان زیاد شده است. نتیجه داستان گاهی چیزی از آب درمیآید که آدم فکرش را نمیکند، چون خط قرمزها اجازه نمیدهد.
ک.د: به نویسندگانی که تازه داستاننویسی را شروع کردهاند چه توصیهای میکنید؟
ع. حسنزاده: نویسندگان تازهکار باید کتاب بخوانند، بخوانند و بخوانند، خصوصن آثار کلاسیک را و بعد بنویسند و مهمتر از همه دنبال تقلید سبک و جای پای فلانی و بهمانی گذاشتن نباشند، وگرنه هیچوقت نخواهند توانست مستقل فکر کند و بنویسد.
ک.د: در پایان اگر حرفی دارید؟
ع. حسنزاده: از مسئولین محترم ماهنامه کافه داستان و مسئولین و دوستانی که داستانم را میخوانند تشکر میکنم و ممنونم که این فرصت را در اختیارم گذاشتید.
.........
کافه داستان داستان کوتاه، شعر، مقاله و ترجمه منتشر میکند. آثار خود را برای ما به ایمیل cafedastan@gmail.com ارسال نمایید. اثر بعد از تائید و ویرایش در صورت نیاز، منتشر میشود. دقت فرمائید آثار زیادی روزانه ارسال میشود و امکان دارد اثر شما در نوبت قرار بگیرد و تا انتشار اثر مدتی طول بکشد.
دومین دوره جایزه ادبی بینالمللی لیراو
لیراوی دیگر برای فارسی زبانان جهان از راه
رسید
لیراو که مراحل اولیهی تولدش را سپری میکرد بر این
گمان بودیم که در این آشفتهبازارِ فرهنگی چطور میتوانیم حرکتی هر چند کوچک اما با
قدمهای بلند برداریم. اولین قدم را که برداشتیم فهمیدیم کار به این سادگیها نیست،
بسیار بیمهری دیدیم و بسیار همکاریهای باورنکردنی. اساتیدی بزرگ با ما همکاری
کردند و دیگران، بعضی ما را در میانهی راه تنها گذاشتند. نویسندگان و شاعران زیادی
از سرتاسر جهان، فارسیزبانان و دوستداران ادبیات برایمان آثار ارزشمندی فرستادند و
چندی از آنها برگزیده شدند. حالا میخواهیم قدمی دیگر برداریم و دست تمام عزیزانِ
هنرمند و ادبیاتچی را به گرمی میفشاریم چرا که اگر ادبیات در جامعهای خاموش شود،
سگوتی مرگبار و طاقتفرسا بر جامعه حکفرما خواهد شد و بهخاطر نبود این سکوت،
فراخوان دومین دورهی جایزهی ادبی لیراو را تقدیم
میکنیم.
فراخوان دومین دورهی جایزهی ادبی بین اللملی فارسی
زبانان لیراو:
دومین دورهی جایزهی ادبی لیراو، در دو بخش داستان
کوتاه و شعر آثار نویسندگان و شاعرانِ فارسیزبان سرتاسر جهان را دریافت میکند و
محدودیتی در موضوع وجود ندارد. داوری در دو مرحلهی نیمهنهایی و نهایی انجام خواهد
شد. نویسندگان و شاعران میتوانند آثار خود را از زمان انتشار فراخوان تا پایان
اسفند ماه 90برای جایزه ادبی لیراو
ارسال کنند. این زمان در صورت استقبال نویسندگان و شاعران تمدید خواهد شد. به
برگزیدگان هر بخش تندیس ویژهی جایزه لیراو و به تقدیریها لوح تقدیر اهدا خواهد
شد. همچنین در این دوره در بخش ویژه یادمان سیمین دانشور را خواهیم داشت و از یک
ناشر فعال در حوزهی ادبیات و هنر و یک سایت فعال در ادبیات تقدیر خواهیم
کرد.
قوانین و مقررات:
. داستانها و شعرها حتیالمقدور در سال 90 و یا اواخر
سال 89 به نگارش درآمده باشند، از ارسال داستانها و شعرهای ارسال شده به دور قبل
پرهیز نمایید.
. دو اثر از هر نویسنده و شاعر قابل قبول خواهد بود.
از پذیرفتن آثاری که در جشنوارهها، مسابقهها و جایزههای دیگر حائز رتبه شدهاند
معذوریم. در صورت مشاهده اثر ارسالی حذف خواهد شد.
. اثر را با فایل word 2003 ارسال کنید. از فونت Tahoma و سایز 10 استفاده
کنید.
. آثارتان را به دو ایمیلی که اعلام میشود ارسال
کنید. در صورت ارسال اثر به ایمیلهای شخصی اثر از جایزه حذف خواهد
شد.
. همراه با فایل، نام و نام خانوادگی و شماره تماس را
ذکر کنید. در صورت ارسال اثر از سوی انجمنهای داستانی و ادبی نام و نام خانوادگی و
شماره تماس را لحاظ کنید.
. فارسیزبانان در هر کشوری میتوانند در این جایزه
شرکت نمایند.
. شعرهای ارسالی باید کوتاه در حد یک صفحه a4باشد. داستانهای ارسالی نباید از 1200 تا 1500 کلمه بیشتر باشد. در صورت
ارسال آثار بلند، اثر مورد نظر در داوری شرکت داده نخواهد
شد.
. موضوع آزاد است.
. هر نویسنده و شاعر میتواند دو اثر برای جایزه
بفرستد.
نحوهی ارسال آثار:
آثار خود را به تفکیک داستان و شعر به دو ایمیل lirav.sher@gmail.com و lirav.dastan@gmail.com ارسال نمایید. در بخش داستان فقط آثار خود را ایمیل lirav.dastan@gmail.com ارسال نمایید و در بخش شعر آثار را به ایمیل lirav.sher@gmail.com بفرستید. آثار خود را حداکثر تا پایان 90 اسفند ارسال کنید. بعد از این تاریخ آثار ارسالی داوری نخواهند شد.
دبیر جایزه ادبی لیراو: حمیدرضا اکبری شروه
پایگاه خبری جایزه ادبی بین المللی لیراو

اخبار دومین دوره لیراو:
دریافت پنج هزار شعر و داستان از سراسر دنیا به دبیرخانه جشنواره
دبیر جایزه ادبی «لیراو» گفت: از تندیس دومین دوره جایزه ادبی "لیراو" رونمایی میشود.حمیدرضا اكبری (شروه) در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) در خوزستان بیان كرد: در نظر داریم در مراسمی از تندیس دومین دوره جایزه ادبی لیراو رونمایی كنیم. وی افزود: مراسم رونمایی به طور همزمان در اهواز و بوشهر برپا میشود. همچنين در این مراسم از خبرنگار سرويس فرهنگي و هنري خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) منطقه خوزستان به عنوان فعالترین خبرنگار در انعكاس اخبار نخستین دوره جایزه ادبی و از طراح تندیس دومین دوره این جایزه ادبی تجلیل میشود. او خاطرنشان كرد: فراخوان دومین دوره جایزه ادبی لیراو نیز پس از برپایی آیین رونمایی منتشر میشود. اكبری یادآور شد: زمان برپایی این مراسم متعاقبا اعلام میشود. گفتنی است نخستین دوره جایزه ادبی «لیراو» 19 آبان 90 با دریافت پنج هزار شعر و داستان از سراسر دنیا به دبیرخانه جشنواره به كار خود پایان داد.
فراخوان جایزه ادبی لیراو اول اسفندماه
علیرضا اجلی مدیر کافه داستان و دبیر اجرایی جایزه ادبی بینالمللی لیراو گفت: در اول اسفندماه فراخوان جایزه لیراو را منتشر خواهیم کرد و در برنامههای این جایزه بزرگداشت بانوی داستاننویسی ایران خانم سمین دانشور را نیز خواهیم داشت. وی اعلام داشت اخبار تکمیلی بعدن توسط دبیر جایزه طی نشستی خبری اطلاع رسانی خواهد شد.
مراسم رونمایی تندیس جایزه ادبی لیراو در خوزستان و بوشهر برگزار میشود
به گفته دبیر جایزه ادبی لیراو؛ حمیدرضا اکبری شروه این نشست با حضور شاعران و نویسندگان جوان و مطرح دو استان همراه با شعرخوانی و داستانخوانی خواهد بود. وی در ادامه عنوان داشت: لیراو همچنین در مراسم رونمایی از طراح تندیس و همچنین یکی از خبرگزاریهای فعال در حوزه خبر این جایزه بین المللی که برای کشورهای فارسی زبان نیز میباشد نیز تقدیری در دستور کار این نشست دارد. وی درپایان گفت: تاریخ دقیق این رونمایی اعلام خواهد شد.