short story:poetry:essay
cafedastan@gmail.com
گزارش

هم‌پالکی‌های جویس و تعطیلی کتابناک/روح الله کاملی

جویس داستان عجیبی دارد که کاملن با قالب و شخصیت و روان ما ایرانی‌ها نعل به نعل است و مو لای درز این شباهت نمی‌رود.

فارینگتون نامی توسط رئیسش در اداره توبیخ می‌شود. او شب به باده نوشی می‌رود و سعی می‌کند با افراط در نوشیدن، خشم و غضبش را از رئیس خالی کند اما وقتی به خانه باز می‌گردد متوجه می‌شود غضب هم چنان هست و او را می‌سوزاند. وقتی به خانه پا می‌گذارد به بهانه‌ای واهی چوب را بر می‌دارد و پسر کوچکش را زیر ضربات چوب می‌گیرد. اما چه ربطی داشت این چند خط تفسیر داستان «هم پالکی‌های» جیمز جویس با تعطیلی خود خواسته یا همان تبعیدِ در عالم مجاز کتابناک.

کتابناک، مدت زمان طولانی‌ای بود که مرجعی برای کتاب دوستان بود و مأمنی برای کسانی که سرخورده از ممیزی یا ناشران، به آن رو می‌کردند. چقدر کتاب‌های خوب و شاهکارهای ادبی و علمی در کتابناک یافته می‌شد. حسن بزرگ کتابناک در بی‌دریغ بودنش بود و گشوده بودن آغوشش بر همگان. هر کس با هر امکان مالی، چیزی که در خرید کتاب نیست آن هم با این تصاعد فزاینده‌ی قیمت کتاب در زندگی واقعی، می‌توانست به کتابناک رجوع کند و کتاب مورد نظرش را دانلود کند. برای منی که تازه‌کارم و خام در نوشتن، کتابناک مأمنی بود که می‌توانستم کتاب‌هایی را که نیاز داشتم تنها با چند کلیک به دست بیاورم یا کتاب‌ها و متونی را که نوشته بودم در آن جا به اشتراک بگذارم. گرچه داشتن خود کتاب و لمس ورق‌هایش و مزه‌ی کلمات چاپ شده چیز دیگری بود اما هرگز وضع مالی‌ام اجازه نداده(مطمئنم بسیاری هم چون من هستند، ما بی‌شماریم!) همه‌ی کتاب‌های مورد علاقه‌ام را در قفسه‌ی کتاب‌هایم داشته باشم. مجبور شده‌ام امساک کنم و بسنده کنم به داشتن کتاب‌هایی که مرجعند و فرهنگ‌وار. تجربه‌ام از کتابناک بر می‌گردد به گوگل عزیز و مقدس. موتور جستجویی که چون زئوسِ مقدس داناست و هوشمند و برای هر ناشناخته‌ی ما دست کم یک پاسخ در چنته دارد. در گوگل عزیز و مقدس، وقتی عنوان کتابی را تایپ می‌کردم در لیست صفحه‌ی نخست و در اولین پیشنهادِ گوگل مقدس نام کتابناک بود. مرجعی برای دانشِ پارسی زبانان و تکیه‌گاهی امین برای هر نویسنده و هر کاربری که کتابی یا متنی برای به اشتراک گذاری داشت. آغوش کتابناک اوایل برای هر کتابی گشوده بود اما اندک اندک که کتابناک بر تقدسش افزوده می‌شد و دامنه‌ی شهرتش افزوده می‌شد، مشکلات و سنگ اندازی‌ها هم به موازات این گسترش دامنه شدت می‌گرفت. چندین بار از طرف سازمان کافکایی «تعیین مصادیق مجرمانه» و فیلترینگ، به کتابناک بابت اشتراک گذاری بعضی کتاب‌ها هشدار جدی داده شد. بعد فرزندان بیژن نجدی برای به اشتراک گذاری کتاب‌های بیژن نجدی از طرف کتابناک به دادگاه شکایت بردند(نمی‌دانم خود مرحوم بیژن نجدی چه واکنشی نشان می‌داد از این که کتاب‌هایش در میان جوانان و کتاب دوستان دست به دست که نه، کامیپوتر به کامپیوتر می‌شد و خوانده می‌شد). چندی بعد، کتابناک از طرف نویسنده‌ی کتابی با عنوان «تاریخ سینمای ایران از آغاز تا سال 1357» در معرض اتهام عدم رعایت کپی رایت قرار گرفت. پس از این بود که مدیریت کتابناک کتاب‌های منتشر شده و به اشتراک گذاشته شده را از دسترس کاربران خارج کرد تا مبنای حقوقی کلیه‌ی کتاب‌ها مشخص شود. در بالای هر کتابی در کتابناک نوشته شده بود:

«به دلیل مشخص نبودن مبنای حقوقی کتاب‌ها از به اشتراک گذاری آن معذوریم. لطفن اگر شما نویسنده این کتاب هستید یا درباره نویسنده‌اش اطلاعاتی دارید با مدیریت کتابناک تماس بگیرید»

به این ترتیب کتاب‌ها اندک اندک از چرخه و گود خارج می‌شد اما هنوز کتاب‌ها و مقالات بسیار زیادی بودند که علاقه‌مندان پارسی زبان را می‌توانست قانع کند و هنوز کتابناک مرجع گران‌قدری بود برای ما و برای کتاب دوستان.

مشکلات متعدد و دومینووار و مصائبی را که مدیریت کتابناک کشیده را می‌توانید در گفتگوی خود ایشان با خبرگزاری «ایران وب نیوز» بخوانید

http://www.irwebnews.com/ketabnak-com-closed.html

و باز بی‌مقدمه ارجاعتان می‌دهم به این واگویه‌ها

http://forum.persiantools.com/t231228.html

نمی‌دانم، اما هر طور که حساب می‌کنم و جمع می‌زنم حق را به کتابناک می‌دهم و به این حق که در ایران، کشوری بدون قانون کپی رایت، حالا کتابناک خوب و پر بیننده باید ضربه گیر چماق خشم یکی دو نویسنده می‌شد که ... ما ایرانیان، از دیرباز همیشه در دستمان چماق و هویج بوده. هویج برای چاپلوسی از قدرت برتر و چماق برای کوباندن بر سر زیردست. انگار نویسندگان و ماترک نویسندگانی که از کتابناک شکایت کرده‌اند چماقشان را بر سر کتابناک فرود آورده‌اند و نه جای دیگر. چون دیواری کوتاه‌تر از کتابناک نیافته‌اند. همه‌ی ما نوعی جهش یافته از فارینگتون‌های جویس هستیم، ایرانی هستیم  و دیگر چاره‌ای نیست، ادا و غمزه‌هایمان چشم عالم و آدم را کور کرده اما از درون مشتی پوشالیم. آن از وضع مطالعه‌امان و آمار جهانی مطالعه و نسبتش با زمان مطالعه در ایران، جذاب اینکه همیشه در هر کوی و برزن فریاد می‌کشیم که ما ملتی با تمدن چندین هزار ساله هستیم، ملتی با فرهنگ. دریغ از سرزمینی که نخبه‌کشی در آن بدل به عادت شده است و شناگر خلاف جریان آب یا مجال عرض اندام نخواهد داشت یا مسخره خواهد شد. هیچ زنگی برای هیچ کس در این مملکت به صدا در نخواهد آمد.